داخلی     مقاله     انديشه
آخرالزمان در نگاه مكتب صهيونيسم مسيحي
Share/Save/Bookmark
پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۰۶
کد مطلب : 66259
آخرالزمان در نگاه مكتب صهيونيسم مسيحي
شجاع احمدوند*
احمد عزيزخاني**
چكيده
اعتقاد به آخرالزمان جزء لاينفك آموزه‌هاي تمامي اديان و حتي مكاتب دست‌ساز بشري است، به‌گونه‌اي كه عدم پاسخ به پرسش آخرالزمان، ذهن ناآرام بشر را در وادي حيرت وانهاده و سكون و آرامش را كه ثمرة ايمان به اديان و مكاتب است، حاصل نمي‌آورد. از اين‌رو اعتقاد به اين آموزه وجه مشترك تمامي اديان و مكاتب است. بر اين اساس مكتب صهيونيسم مسيحي نيز از اين قاعده مستثنا نبوده و حتي در ميان مكاتب موجود، بيش‌ترين نقش را به آخرالزمان داده، به گونه‌اي كه تفسير آموزه‌هاي ديگر اين مكتب تنها در ساية نگاه به آخرالزمان ميسر خواهد بود. این تحقیق ضمن معرفي اجمالي مكتب صهيونيسم مسيحي به دنبال تبيين نقش آخرالزمان در مكتب صهيونيسم مسيحي است.
واژگان كليدي
آخرالزمان، موعود، منجي، صهيونيسم مسيحي.

مقدمه
صهيونيسم مسيحي پديده‌اي نو و محصول دوران مدرن است. اين جنبش بين سال‌هاي 1910 تا 1915 و پس از انتشار يك‌سري مقالات رهبران محافظه‌كار كليسا ظهور كرد. اين حركت درصدد بود مسيحيت را بر ضد تهديدهاي برآمده از مطالعات انتقادي انجيل و همچنين تئوري‌هاي داروين و در مجموع مشكلاتي كه علوم جديد براي مسيحيت ايجاد كرده بود، حفظ كند. (king.9) صهيونيست‌هاي مسيحي با انديشه‌هاي بنيادگرايانه درصدد مبارزه با پي‌آمدهاي مدرنيسم برآمدند؛ پي‌آمدهايي كه وحياني بودن كتاب مقدس، خدايي بودن مسيح و بازگشت مجدد وي را نقد و در برخي موارد رد مي‌كرد. (Bob jones university, 2008: 1) بحران‌هاي برآمده از مدرنيسم براي مسيحيت و پيدايش مکتب صهيونيسم مسيحي در پاسخ به اين بحران‌ها از يک طرف و تمايل انسان‌ها به ظهور منجي در شرايط بحراني از طرف ديگر، باعث ايجاد اين پرسش شد كه جايگاه مسئلة آخرالزمان و به تبع آن ظهور منجي در آموزه‌هاي مكتب صهيونيسم مسيحي چگونه است.
صهيونيسم مسيحي بر اساس دو انديشة مهم بنا شده است: اول وحياني و نقدناپذیر بودن كتاب مقدس و دوم فرا رسيدن آخرالزمان و بازگشت مجدد حضرت مسيح. آنان برای بازگشت مسيح مقدماتي را لازم مي‌دانند كه ركن اساسي آن، تشكيل حكومت يهودي در فلسطين است و بر همين مبنا آنان را صهيونيست مي‌نامند. بنابراين يهوديان جايگاه برجسته‌اي در تئولوژي آخرالزماني صهيونيست‌هاي مسيحي دارند. مسيحيت صهيونيست تا بدان‌جا سرنوشت خود را با سرنوشت يهوديان گره‌ زده كه گويي مسيحيتي يهودي شده است. جري فالول بنيان‌گذار جمعيت اكثريت اخلاقي و از برجسته‌ترين صهيونيست‌هاي مسيحي در امريكا دربارة پيوند ناگسستني مسيحيان و دولت اسرائيل مي‌گويد:
هر كس كه به كتاب مقدس ايمان داشته باشد مي‌بيند كه مسيحيت و دولت جديد اسرائيل پيوندي جداناشدني دارند. بي‌گمان تأسيس دولت اسرائيل در سال 1948 در نگاه هر مسيحي كه به كتاب مقدس ايمان دارد، تحقق پيش‌گويي‌هاي موجود در دو كتاب عهد قديم و جديد است. (گریگوري، 73:1373)
يهودي شدن مسيحيت در حالي است كه مسيحيان براي قرن‌ها يهوديان را قوم خداكش مي‌دانستند. در جريان جنگ‌هاي صليبي، صليبيون پرآشوب به هرجا كه مي‌رسيدند با شعار دشمنان مسيح به يهوديان حمله مي‌كردند و آن‌ها را به گوشه‌اي از شهر كشانده و آتش مي‌زدند. (بيئل، 1385: 52) سؤال اين‌جاست كه خصومتي چنين آتشين، چگونه تبديل به پيوندي استراتژيك شد؟ به عبارت ديگر، ريشه‌ها و عوامل پيوند ميان يهوديت و مسيحيت و زمينه‌هاي ظهور مكتب صهيونيسم مسيحي كدامند؟ پيش از بررسي جايگاه آخرالزمان در آموزه‌هاي اين مكتب، برای پاسخ به پرسش فوق به تبيين تحول تاريخي صهيونيسم مسيحي خواهيم پرداخت.
1. تحول تاريخي صهيونيسم مسيحي
بر طبق مطالب پيش‌گفته، صهيونيسم مسيحي پیشینۀ چنداني ندارد و در واقع واكنشي به آموزه‌هاي مدرنيسم است، اما اين مسئله بدان معنا نيست كه اين پديده را خلق‌الساعه و بدون پشتوانه تصور كنيم. نگارنده بر آن است كه جرياني چنين وسيع و عميق، زمينه‌هاي تاريخي گسترده‌اي مي‌خواهد كه در ذيل به آن‌ها خواهيم پرداخت.
الف) زمينه‌هاي يهودي دين مسيح
يهودي شدن دين مسيح و به تبع آن ظهور مكتب صهيونيسم مسيحي علاوه بر عوامل سياسي ـ اجتماعي (که در مطالب پيش رو بدان خواهيم پرداخت) زمينه‌هاي تاريخي و كهني دارد كه به پيدايش اولية دين مسيح بازمي‌گردد. مسيحيت اوليه علي‌رغم تقابلي كه شخص عيسي مسيح با يهوديان داشت و به اعتقاد مسيحيان به دست اشراف يهودي به صليب كشيده شد، متأثر از دين يهود شد. ريموند پانيكار مسيحيت غربي را اين‌گونه توصيف مي‌كند:
شرك كهن، يا به نحو دقيق‌تر تركيبي از اديان عبراني (يهودي)، هلني، يوناني، لاتين، سلتي و جديد كه با موفقيتي كم يا زياد در قالب دين مسيح تبديل يافته‌اند. (توماس،
1379: 4)
نخستين متكلمان مسيحي براي اين‌كه اعتقادات خود را براي فرهنگ‌هاي مختلف قابل فهم كنند، آموزه‌هاي مسيحي را با سنت يهودي و فرهنگ يوناني و دنياي رومي پيوند دادند. برای مثال كتاب گفت‌وگو با تريفو اثر يوستين شهيد، نمونه‌اي از دفاعيه‌ای مسيحي است كه به عقل و ادراك يهودي متوسل مي‌شود. (جوويور، 1381: 1-2)
علاوه بر تأثير متكلمان مسيحي در نزديكي آیين‌هاي مسيح و يهود، ظهور و رشد مسيحيت در حوزة مديترانه باعث تأثير عقايد و آداب و رسوم اين حوزه بر دين مسيحيت شد كه دين يهود يكي از اين آیين‌ها بود. در واقع يكي از ژرف‌ترين و ماندگارترين تأثيرات تكويني بر مسيحيان اوليه، از جانب آموزه‌هاي يهودي حوزة مديترانه بود، به گونه‌اي كه رشد مسيحيت در جوار فرقه يهود ممكن شد و تعاليم يهود تأثيرات شگرفي بر دين مسيح گذارد. (ناردو، 1386: 13)
بزرگاني چون پولس قديس و يوحنا دين مسيح را پس از حضرت عيسي تبليغ کردند؛ تا جايي كه اناجيل موجود گفته‌ها و نوشته‌هاي چنين بزرگاني است، نه شخص عيسي مسيح. پولس قديس يك يهودي بود كه به گفتۀ خودش براي مبارزه با دين جديد مسيحيت از آلمان عازم اورشليم شد؛ ولي در ميان راه اتفاقاتي براي او رخ داد كه نه‌تنها دست از دشمني با مسيحيت برداشت، بلكه به مدافعي سرسخت براي تبليغ اين دين تبديل شد. كتاب اعمال رسولان اتفاقات رخ داده براي پولس را كه باعث مسيحي شدن وي شد، اين‌گونه توضيح مي‌دهد:
همين كه پولس به دمشق نزديك شد، ناگهان نوري از آسمان بر او تابيد و او به زمين افتاد و ندايي شنيد كه خطاب به او مي‌گويد: چرا به من جفا مي‌كني؟ و او گفت: تو كيستي؟ و جواب شنيد كه: من عيسي هستم كه تو به او جفا كردي، اما برخيز و وارد شهر شو و به تو گفته خواهد شد كه چه بكني! (همو: 86)
پولس گفته‌هاي خود را منتسب به عيسي مسيح مي‌كرد، در حالي ‌كه اصلاً وي را نديده بود. او توانست در ميان مسيحيان چنان جايگاهي بيابد كه گفته‌هايش از طرف مسيحيان به منزلة كلام عيسي پذيرفته شود. وي در اين‌باره چنين مي‌گويد:
مايلم بدانيد برادران كه انجيلي كه من تبليغ كردم، انجيل انساني نيست؛ چرا كه من آن را از انسان دريافت نكردم و خود نيز آن را نياموختم، بلكه از مكاشفة عيسي مسيح فراهم آمد. شما در زندگي پيشين من در ميان يهوديان باخبريد كه چگونه به كليساي خدا با خشونت جفا مي‌كردم و مي‌كوشيدم آن را ويران سازم. اما هنگامي كه او از سر لطف مرا فراخواند و راضي شد كه پسرش را بر من آشكار سازد تا بلكه من در ميان غيريهوديان در خصوص او به موعظه بپردازم. (همو)
جريان بسيار مشكوك مسيحي شدن پولس و پيشينۀ يهودي وي اين گمانه را تقويت مي‌کند كه وي يك يهودي اصيل بود كه براي يهودي كردن مسيحيت به دين جديد گرويد. گفتة فوق كه از زبان خود پولس نقل شده حاوي دو نكتة مهم است كه به نظر مي‌رسد اين دو نكته، دغدغه‌هاي اصلي پولس بوده است: اول اين‌كه وي بيم آن داشت كه مردم به گفته‌هاي وي اهميتي ندهند و اين‌گونه تمامي تلاش‌هاي وي جهت يهودي كردن مسيحيت بي‌ثمر بماند و به همين دليل تأكيد مي‌كند كه سخنان وي در واقع سخنان حضرت مسيح است كه از طريق مكاشفه براي وي آشكار شده است. دومين نگراني پولس مربوط به پيشينة يهودي وي مي‌شد كه باز هم وي تأكيد مي‌كند علي‌رغم اين‌كه وي سابقه‌اي يهودي دارد، ولي مسيح وي را براي تبليغ دين خود برگزيده است.
تلاش‌هاي پولس در زمينة يهودي كردن مسيحيت تا بدان‌جا پيش رفت كه وي مدعي شد مسيحيت، دين تازه‌اي نيست و تنها به منزلة پيام تحقق وعده‌هاي الهي به بني‌اسرائيل بايد شناخته شود و بنابراين نمي‌توان نام شريعتي تازه را بر آن نهاد. تلاش‌هاي وي برای نزديكي مسيحيت با يهوديت تا حدود زيادي موفق بود. (همو: 44)
دومين فردي كه مسيحيان وي را واسطة نزول وحي مي‌شناسند، يوحناي قديس است. مكاشفة يوحنا كه يكي از معتبرترين اناجيل به شمار می‌رود، نوشته‌هاي شخص يوحناست. نوشته‌هاي مكاشفۀ يوحنا در نزديكي ميان يهوديت و مسيحيت نقش اساسي بر عهده داشته است. اين نوشته‌ها تكليف خود مي‌دانسته كه تأكيد كند مسيحيان تنها يهوديان رسمي هستند. نوشتۀ مزبور پيش از توصيف عقوبت‌هايي كه در انتظار بي‌دينان خواهد بود، پيش‌بيني مي‌كند كه از تمام قبايل، تنها پسران اسرائيل از اين تيره‌بختي معاف خواهند بود كه افراد يهودي ـ مسيحي در اين زمره‌اند. (آكادمي علوم شوروي، بی‌تا: 123)
ديداكه از ديگر آثار ادبي مسيحيان نخستين است كه مالامال از موضوعات يهودي مسيحي است. در ابتدا فكر مي‌شد كه اين اثر از بين رفته است، اما در سال 1873 كتاب مذكور كشف شد. اين اثر مشتمل بر سه قسمت است كه در فصل اول راه‌هاي حيات و نجات بررسي شده است. در فصل دوم آداب مذهبي توضيح داده شده و فصل آخر كه مربوط به تكاليف رهبران مسيحي است، پيوندي ناگسستني بين يهوديت و مسيحيت ايجاد مي‌کند. برای مثال در اين نوشته از خدا به صورت دعا مي‌خواهد که برگزيدگان پراكنده در چهار گوشة جهان را گرد آورد. اين دعا موافق قانوني است كه در قلب يهوديان سرگردان كه نگران بازگشت به فلسطين بودند، نهادينه شده بود. مشخصة واقعي ديداكه از ساير متون مقدس مسيحي همين آميختگي وسيع ميان موضوعات يهودي ـ مسيحي است. (همان، 160-161)
در ديداكه هيچ سخني از مؤمناني كه تازه به دين مسيح گرويده‌اند نشده است. همچنين از زندگي عيسي سخني به ميان نيامده است. موضوعات اين كتاب به‌گونه‌اي بيان شده كه گويي اصلاً دين جديدي شكل نگرفته و اگر آييني به نام مسيحيت هم وجود دارد، فرقه‌اي از دين يهود است. ديداكه در مورد به صليب كشيده شدن حضرت عيسي، كه به اعتقاد مسيحيان توسط يهوديان انجام گرفت، هيچ سخني نمي‌گويد. جالب اين‌كه اين اثر هنوز انتظار ظهور عيسي را مي‌كشد، به‌گونه‌اي كه خواننده حس مي‌كند عيسي‌ متولد نشده است و بايد منتظر ظهور او در آينده بود. ديداكه صريحاً دين يهود را توصيه نمي‌كند، اما پيوسته خود را نمايندة اسرائيل حقيقي مي‌شمارد. اين اثر حتي دين مسيحيت را آييني براي همه تلقي نمي‌كند، بلكه آن را بشارتي به برگزيدگان خداوند (قوم يهود) دانسته است. (همان، 162)
تلاش‌هاي فوق برای پيوند ميان يهوديت و مسيحيت تا بدان‌جا پيش رفت كه عده‌اي از مسيحيان بر آن شدند پيام عيسي را فقط از طريق يهوديت مي‌توان شنيد و براي اين‌كه فردي مسيحي شود ابتدا بايد يهودي شود. اين موضوع معروف به ديدگاه‌ مسيحيان يهودي‌نژاد، موجب نزاع و درگيري شد و به ناچار اجتماع مهمي در اورشليم براي حل آن بر‌پا شد. پس از بررسي همة جوانب تصميم بر آن شد كه براي مسيحي شدن لازم نيست فرد ابتدا يهودي شود. افراد شركت‌كننده در اين اجتماع كه عمدتاً از رهبران مسيحي بودند در نامه‌اي كه براي جوامع مختلف مسيحي نوشته شد بر اين نكته تأكيد كردند كه مسيحيان لزوماً نبايد يهودي باشند و «اين امر ظاهراً براي روح‌القدس و براي ما خير است...» (جوويور، 1381: 93)
تلاش‌هاي اوليۀ يهوديان برای يهودي كردن مسيحيت يا تقريب ميان اين دو علي‌رغم موفقيت‌هاي اوليه در نهايت به دو دليل (البته به صورت موقت) با شكست مواجه شد: اول آن‌كه يهوديان به دلیل روحيۀ پول‌پرستي و فساد مالي شديدي كه هميشه بدان آلوده بودند، كم‌كم از جامعة مسيحيان طرد شدند و بنابراين آموزه‌هاي دين يهود نيز به ديدة تحقير نگريسته شد. در همين راستا كلاوديوس فرمان‌رواي روم به دلیل آن‌كه يهوديان در روم سبب آشوب دايمي بودند، آن‌ها را از شهر بيرون راند. (ناردو، 1386: 32)
دومين حادثه‌اي كه باعث شكست آيين يهودي ـ مسيحي شد، سقوط اورشليم در سال 70 میلادی بود. پس از اين واقعه مسيحيان غيريهودي براي اثبات باطل بودن آیين مسيحيان يهودي، به سقوط اورشليم استشهاد مي‌كردند و همين واقعه باعث شد آنان ادعا كنند كه جنبه‌هاي يهودي مسيحيت ضرورتي ندارند. پس از اين واقعه مسيحيان يهودي بي‌وطن بودند. آنان در ميان يهوديان عزيز نبودند و با مسيحيت عموميت‌گرا نيز سازشي نداشتند. بر اين اساس بحث از مسيحيت يهودي در مسيحيت اوليه فروکش كرد و راه براي امت مسيحي مجزا هموار شد. (جوويور، 1381: 102) اما مباحث نظري افرادي مانند پولس و يوحنا و همچنين مباحث مطروحه در كتاب ديداكه قرن‌ها بعد اين امكان را براي مسيحياني مانند لوتر فراهم كرد تا مسيحيت را به سمت يهوديت سوق دهند.
ب) پروتستانيسم، پيوريتانيسم و مسيحيت يهودي شده
پس از تلاش‌هاي ناكام افرادي مانند پولس قديس و يوحنا برای يهودي كردن مسيحيت، در نزديك به چهارده قرن، يهوديان به عنوان دشمنان درجۀ اول مسيحيان مطرح شدند. مسيحيان از طرفي قوم يهود را به قوم خداكش و عامل به صليب كشيده شدن عيسي برمی‌شمردند و از طرف ديگر آنان را به جهت پول‌پرستي و ماده‌گرايي عامل اصلي بحران‌هاي اقتصادي كشورهاي خود مي‌دانستند. يهوديان در ماده‌گرايي تا بدان‌جا پيش رفتند كه اعلام كردند خدايي را كه نبينند، نمي‌پرستند؛ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى‏ نَرَى اللّهَ جَهْرَةً (بقره: 55) از اين منظر ماركس كه خود يهودي بود، وضع موجود يهوديت را آميختۀ با سوداگري و پول دانست و معتقد بود كه خداي يهود، پول است. (مسيري، 1384: 31)
ماده‌گرايي و پول‌پرستي شديد يهويان در حالي بود كه آموزه‌هاي دين مسيحيت، مؤمنان پاي‌بند به اين دين را از دنيا برحذر مي‌داشت. فرقة كاتوليك كه براي قرن‌ها بر افكار مسيحيان مسلط بود، جايگاه اصلي مؤمنان را نه دنياي ناسوت، بلكه سراي ملكوت مي‌دانست. آگوستين قديس در تقسيم‌بندي مؤمنان مسيحي، آنان را متعلق به شهر آسماني و مادي‌پرستان را وابسته به شهر زميني مي‌دانست. (فاستر، 1380: 394 ـ 395)
دنياگريزي و رهبانيت در كلام عيسي كاملاً مشهود است. در يكي از داستان‌هاي منتسب به عيسي مسيح چنين آمده است:
وقتي عيسي عازم سفر شد بيگانه‌اي (يهودي) دوان‌دوان آمد و در برابر او زانو زد و پرسيد: اي سرور نيكوي من، براي به دست آوردن حيات جاوداني چه بايد بكنم؟ عيسي به او گفت: قتل نكن، زنا نكن، دزدي نكن، شهادت نادرست نده، كلاه‌برداري نكن، پدر و مادرت را احترام كن. آن شخص پاسخ داد: ولي اي سرورم، من از بچگي همة اين‌ها را رعايت كرده‌ام. عيسي دل‌گرم، خيره به او نگريست و گفت: يك چيز كم داري؛ برو و هرچه داري بفروش و به فقرا بده و در عالم بالا صاحب مكنت خواهي شد و بيا و از من پيروي كن. مرد با شنيدن اين سخنان چهره در هم كرد و ناراحت رفت؛ چون شخصي بسيار ثروتمند بود. (كارپنتر، 1374: 76 - 77)
داستان فوق به خوبي نمايان‌گر روحية رهبانيت و ماده‌گريزي مسيحيت اوليه بوده است كه براي قرن‌ها تفكر غالب بر دنياي مسيحيت و فرقة مسلط بر آن يعني كاتوليك بود. نظام ارزشي كاتوليك‌ها متشكل از دو بخش موعظه‌ها و احكام مي‌شود كه هيچ كدام به مسائل دنيوي نپرداخته و عمدتاً دستوراتي راهبانه دارد. كاتوليك‌ها فعاليت‌هاي دنيوي را امري مادي تلقي مي‌كردند كه شرط طبيعي و اجتناب‌ناپذير زندگي مؤمنانه بود، اما به خودي خود مانند خوردن و آشاميدن بار اخلاقي نداشت. مؤمنان از فعاليت‌هاي مادي و اقتصادي خود توشۀ اخروي ذخيره نمي‌كنند و تنها جهت ادامه حيات، ناگزير به انجام آن‌ها هستند. (وبر، 1371: 76 - 77)
نگاه اقتصادي كاتوليك‌ها باعث مي‌شد كه تودۀ مسيحي تا حد امكان از ذخيره و انباشت سرمايه پرهيز كنند و به ضروريات زندگي قناعت ورزند. هنگامي كه در نظامی ارزشي، فعاليت، بار ارزشي خود را از دست داد و در پاره‌اي موارد جنبۀ ضدارزشي پيدا كرد، دوري جستن از چنان اعمالي توسط افراد پاي‌بند به آن ارزش‌ها، كاملاً معقول و منطقي است. در چنين شرايطي مؤمنان، سعادت و صلاح خود را در هم‌آهنگي با نظام ارزشي حاكم و پرهيز از ضدارزش‌ها مي‌دانند. از اين منظر پايين بودن توليد و همچنين محدوديت انباشت سرمايه، نتيجة حتمی نظام ارزشي كاتوليسم است؛ نظامي كه فعاليت‌هاي اقتصادي را با ديد حقارت مي‌نگريست و ثروتمندان را انگل‌هاي اجتماع مي‌دانست.
ارزش‌گذاري اقتصادي كاتوليسم كاملاً منطبق با نظام‌هاي سياسي ـ اجتماعي برده‌داري و فئوداليسم بود؛ زيرا در هر دو فعاليت‌هاي توليدي به فعاليت‌هايي برای رفع ضرورت محدود مي‌شد و توليد در حد مصرف انجام مي‌گرفت و نه بيش‌تر. در چنين سيستمي انباشت سرمايه كه شرط لازم و ضروري توليدات بيش‌تر است جايگاهي نداشت. برده‌داران، برده‌هاي بيش‌تر و قوي‌تر را جهت توليدات ضروري و تأمين امنيت خود، لازم مي‌دانستند و برده‌ها به منزلة ثروت نگريسته مي‌شدند. در سيستم فئودالي نیز زمين به منزلة منبع ثروت و قدرت دانسته مي‌شد و توليدات در حد ملزومات غذايي و پوشاكي و آن هم به صورت كشاورزي و دام‌داري بود و توليد تنها جهت مصرف انجام مي‌شد و نه انباشت. طبيعتاً مذهب كاتوليك و نظام ارزشي آن در چنين سيستم‌هايي كاملاً كارآمد و مؤثر بود و در حقيقت قدرت و ايدئولوژي مسيري موازي داشتند و همديگر را تقويت مي‌كردند.
با آغاز سدة پانزدهم و ظهور بورژوازي نوپا، مقتضيات زندگي اجتماعي تغيير كرد. سيستم اجتماعي جديد، نظام ارزشي جديد هم مي‌طلبيد كه فعاليت‌هاي آن را مشروعيت دهد و روند حركتي آن را تسريع بخشد. بورژوازي جديد و نوپا بر مبناي كار و فعاليت اقتصادي استوار بود و انباشت سرمايه را جهت پشتوانة امر توليد ضروري مي‌پنداشت. در اين سيستم جديد، تفكرات اقتصادي افرادي چون پولس قديس كه معتقد بود «آن‌گاه كه جامه و غذا داريم، بگذار به همين قناعت كنيم؛ چرا كه عشق به پول ريشة تمامي بدي‌هاست» (تاوني، 1385: 317) پاسخ‌‌گو نبود. در چنين شرايطي بورژوازي سرمايه‌دارانه بايد نظام ارزشي جديدي بنا مي‌نهاد كه باورهاي عامه را به اموري چون توليد و ثروت متحول سازد و اين مفاهيم را از ضدارزش به ارزش مبدل كند. پروتستانيسم پروژه‌اي بود که چنين نقشي را بر عهده گرفت.
مارتين لوتر بنيان‌گذار مذهب پروتستان با تعاريف جديدي كه از ارزش‌ها ارائه كرد، مسير را براي توسعة كار و توليد فراهم كرد. وي علاوه بر موعظه‌ها و احكام كه دو ركن اساسي نظام ارزشي كاتوليك‌ها بودند، از شق سومي به نام حرفه نام برد كه مربوط به فعاليت‌هاي دنيوي است، اما عامل بدان صاحب فضيلتي اخروي مي‌شود. لوتر به فعاليت‌هاي مادي در غالب مفهوم حرفه، ردايي ارزشي پوشاند. به اعتقاد وي اصل تقسيم كار، انسان را مجبور مي‌كند تا براي ديگران كار كند و اين‌گونه از خودخواهي وارهد. (وبر، 1371: 74 - 75)
پروتستانيسم و رهبران مارتين لوتر با وارد كردن مفاهيم جديد به فرهنگ واژگان مسيحيت، زمينه‌هاي لازم براي توسعة سرمايه‌داري را فراهم كردند. زين پس پروتستان، مذهب تاجران شد و كاتوليك به دلیل بي‌استعدادي در توسعة صنعت و تجارت در محاق فرو رفت. در سال 1671 نويسنده‌اي در اين‌باره چنين مي‌نويسد:
در مذهب كاتوليك نوعي بي‌استعدادي طبيعي براي تجارت وجود دارد، در حالي‌ كه در كليساي اصلاح‌طلب هرچه تعصب ديني بيش‌تر باشد، تمايل به تجارت و صنعت بيش‌تر و بي‌كاري و بطالت غيرقانوني تلقي مي‌شود. (همو: 21)
تغيير نظام ارزشي اجتماع و باورهايي كه نسل‌ها بدان پاي‌بند بوده‌اند، كاري آسان نيست. لوتر با طرح مسئله، راه را براي ديگران، جهت نهادينه ساختن ارزش‌هاي جديد، هموار كرد. لوتر تنها مسئله را طرح كرد، اما زمان و پشتوانة كافي برای تئوريزه كردن نظام فكري جديد را نداشت؛ اما اين كار را كالوينيسم و به تبع آن پيوريتانيسم انجام دادند. كالوينيسم ملاك‌هاي فعل اخلاقي را تغيير داد و با بازتعريف مفهوم رياضت كمك فراواني به رشد سرمايه‌داري نمود. در نظام فكري كالوينيسم، رياضت به معناي كار مداوم و تلاش بدني مستمر است و اين‌گونه، فرد مؤمن از تعلقات اين‌دنيايي رهيده و آمادة كسب فيوضات معنوي مي‌شود. اما در سوي ديگر بي‌كاري و بطالت در مقابل رياضت محسوب مي‌شود و نه‌تنها ارزش اخلاقي ندارد، بلكه ضدارزش نيز محسوب مي‌شود. (همو: 136 - 137)
كالوينيسم و پيوريتانيسم با تأكيد بر رياضت اين‌دنيايي بستري را براي سرمايه‌داري فراهم كردند، اما اين رياضت‌گرايي جديد، پشتوانه‌اي مي‌خواست كه تورات اين پشتوانه را به خوبي فراهم مي‌كرد. تفكر سرمايه‌داري بيش‌تر تفكري زميني بود تا آسماني و اين دقيقاً تفكر حاكم بر نظام ارزشي يهوديت بود. علي‌عزت بگوويچ رئيس‌جمهور اسبق بوسني و هرزگوين و از انديشه‌ورزان برجستة جهان اسلام در اين‌باره چنين مي‌گويد:
ايدۀ بهشت دنيايي در ذات خود يهودي است؛ نه‌تنها از نظر محتوا، بلكه از نقطه‌نظر منبع و سرچشمه نيز چنين است. تمامي قيام‌ها، اتوپياها، سوسياليسم‌ها و ديگر جرياناتي كه خواستار ايجاد بهشت در روي زمين هستند، در بنيان و ماهيت خود داراي آبشخوري توراتي ـ عتيقي بوده و ريشه‌اي يهودي دارند. (صاحب‌خلق، 1385: 22)
سرمايه‌داري نوظهور نيازمند ايدئولوژي خاصي بود كه در آن سرمايه و پول جايگاه خاصي داشته باشد، نه اين‌كه مثل آيين كاتوليك ثروت‌اندوزي را گناه محسوب كند. اين ويژگي تنها در دين يهود يافت مي‌شد؛ ديني كه به گفتة ماركس آميخته با سوداگري و پول است و اين‌گونه پول جاي خدا را گرفته است. (مسيري، 1384: 31) در چنين شرايطي، مسيحيت برای تأمين منافع سرمايه‌داري، ناگزير از حركت به سمت يهوديت است؛ ايده‌اي كه پس از قرن‌ها فترت، پروتستانيسم آن را احيا، كالوينيسم آن را دنبال کرد و در نهايت پيوريتانيسم آن را به نقطة اوج خود رساند.
لوتر پرچم‌دار تغيير رويكرد مسيحيان به يهوديان بود. در دوران او مسيحيان كاتوليك به شدت به يهوديان بدبين بودند و آنان را باعث فساد و تباهي اجتماع مي‌دانستند. اما لوتر اولين زمزمه‌هاي حمايت از يهود را سر داد و به همين دلیل مورد انتقاد شديد كاتوليك‌ها قرار گرفت، ولي اين انتقادها باعث نشد كه وي رويكرد خود را تغيير دهد و دست از حمايت يهوديان بردارد. لوتر در اين‌باره مي‌گويد:
آنان (يهوديان) از نژاد خداوندگار ما هستند. بنابراين اگر بنا باشد كسي به گوشت و خون خود مباهات كند، يهوديان بيش از ما به مسيح تعلق دارند. از اين‌رو من از عزيزاني كه طرف‌د‌ار پاپ هستند خواهش مي‌كنم كه اگر از بدگويي دربارۀ من به عنوان يك بدعت‌گذار خسته شده‌اند، مرا به عنوان يك يهودي ناسزا بگويند. (كرينستون، 1377: 129)
ويل دورانت نيز در اين‌باره گزارش مي‌دهد:
لوتر استدلال مي‌كرد كه يهوديان را براي حفظ معتقدات دينيشان نبايد سرزنش كرد؛ زيرا مردان خرفت و سبك‌سر با يهوديان چنان رفتار كرده‌اند كه هر مسيحي ترجيح مي‌داد به يهوديت بگرود. هرگاه خود من يهودي مي‌بودم و اين مردان سخيف را مي‌ديدم كه از مسيحيت دم مي‌زنند، آرزو مي‌كردم كه گراز شوم و مسيحي نباشم و از همة شما استدعا دارم كه با يهوديان به مهرباني رفتار كنيد. (دورانت، 1371: 500)
حمايت از يهوديان و رفع اتهام از آنان در واقع ايجاد زمينه برای يهودي كردن مسيحيت بود؛ كاري كه پيوريتن‌ها آن را به صورت كامل انجام دادند. پيوريتن‌ها در زمينة تمايلات اخلاقي و شيوه‌هاي زندگي اقتصادي و... چنان به يهوديان نزديك شدند كه مؤلفان و نويسندگان، آن‌ها را به عنوان يهوديان انگليس مي‌شناختند. پيوريتن‌ها ويژگي‌هايي چون بورس‌بازي، سياست‌بازي و در يك كلام اخلاق سرمايه‌دارانه را از يهوديت به ارث برده و با تعلق اسمي خود به مسيحيت، گام نهايي را در جهت پيوند مسيحيت و يهوديت برداشتند. (وبر، 1371: 142 - 143)
پيوريتن‌ها معتقد بودند كه تورات موسي تا آن‌جا كه شامل دستورات تشريفاتي و تاريخي منحصر به قوم يهود است، به وسیلة مسيحيت اعتبارش را از دست داد، ولي بخش‌‌هاي ديگر آن‌ كه مبيّن قانون طبيعي است، پيوسته معتبر بوده و بنابراين بايد مراعات شود. پيوريتن‌ها از اين طريق از يك‌سو موجب از بين رفتن عناصري از مسيحيت شدند كه با زندگي جديد سازگار نبودند و از سوي ديگر اصول اخلاقي عهد عتيق را برجسته و مسلط كردند. (همو: 142) پيوريتانيسم در واقع نوعي رياضت سخت‌گيرانه، جهت انباشت سرمايه و ثروت‌اندوزي و امساك افراطي در مصرف كردن را كه از اصول اساسي يهوديان بود سرلوحۀ كار خود قرار داد و اين‌گونه بستر مناسبي برای رشد آرزوهای بورژوايي فراهم آورد و مسيحيان را يهودي كرد. (زرشناس، 1381: 34)
يهودي شدن مسيحيت تنها به عرصه‌هاي اقتصادي و ارزش‌هاي اخلاقي محدود نماند، بلكه باورهاي اعتقادي يهوديان را نيز شامل مي‌شد. در گذر زمان و با تلاش‌هاي پی‌گیرانة پروتستان‌ها و پيوريتن‌ها، اعتقادات يهودي به تفكر غالب مسيحيان پروتستان تبديل گردید و هويت‌بخش مسيحيان اصلاح‌طلب شد، به‌گونه‌اي كه نظام فكري مسيحيان پروتستان از مسيحيت‌باور، به يهوديت‌باور تغيير يافت. خانم گريس هال سل در اين‌باره چنين مي‌گويد:
برخي دانشمندان، اصولاً جنبش اصلاح مذهبي را يك نوزايي عبري‌كننده يا يهودي‌كننده، تلقي مي‌كنند؛ زيرا اين نخستين پروتستان‌ها بودند كه با پذيرش خطوط عمدة يهود مانند اصل مسيحايي (انتظار ظهور مسيح) و اصل هزاره‌گرايي اين جنبه را به دين مسيح دادند. (هال سل، 1377: 215)
تلاش‌هاي پروتستان‌ها و پيوريتن‌ها برای نزديكي مسيحيت با يهوديت باعث ورود آموزه‌هاي يهودي به دين مسيح و در نهايت پيوند ميان اين دو شد. بر اثر تلاش‌هاي فوق، تمايلات يهودي مسيحيان چنان اوج گرفت كه علاوه بر آموزه‌هاي ديني يهوديت، تمايلات سياسي يهوديان نيز (البته با صبغه‌اي ديني و يهودي) بر ذائقة پروتستان‌هاي مسيحي و به‌ويژه فرقة پيوريتن شيرين آمد. تمايلاتي چون صهيونيسم كه جنبشي ملي و سياسي جهت تأسيس دولت يهودي در فلسطين بود (Encyclopedia of philosophy, 1998: 9161) به خواست تغييرناپذير پيوريتن‌ها مبدل شد و باعث ظهور و بروز مكتب صهيونيسم مسيحي شد. پيوريتن‌ها زين پس بهترين دوستان يهوديان شدند، به‌گونه‌اي كه يكي از واعظان ايشان به نام ناتانئيل هولمز نامه‌اي به منسي بنی‌اسرائيل از يهوديان پرنفوذ هلند نوشت و در آن اظهار کرد که علاقه دارد با زانوان خم به بني‌اسرائيل خدمت کند. (كرينستون، 1377: 132) يا كرامول پادشاه انگلستان كه از پيوريتن‌هاي متعصب بود، ضمن باز كردن درهاي انگلستان به روي يهوديان، خود را متعهد به بازگرداندن يهوديان به ارض موعود مي‌دانست و همواره تأكيد مي‌كرد كه تمام تلاش و امكاناتش را برای نيل به اين مقصود به كار خواهد بست. (kesler and wenborn, 2005: 46) اين‌‌گونه آرمان‌هاي مسيحايي نظير پايان جهان، ظهور مسيح و استقرار حكومت جهاني توسط وي، از پايه‌هاي اصلي انديشه پيوريتن‌ها شد و در اين ميان سرزمين صهيون جايگاه محوري داشت. سرزمين مقدسي كه بايد به مركز امپراتوري جهاني مسيحيت تبديل مي‌شد. انديشة صهيونيسم مسيحي از دل چنين تمايلاتي سر برآورد. (شهبازي، 1377: 308) بنابراين ركن اصلي آموزه‌هاي صهيونيسم مسيحي تمايلات آخرالزماني و به تبع آن صهيونيستي است كه مخ و اساس آن محسوب مي‌شود. والتر ريگانز از مسيحيان صهيونيست می‌گوید:
مسيحي صهيونيست عبارت از هر فرد مسيحي كه از اهداف صهيونيستي كشور مستقل اسرائيل، ارتش آن، دولت و آموزش و پرورش آن و غيره حمايت مي‌كند. اما مي‌توان آن را به هر فرد مسيحي اطلاق كرد كه به هر دليلي از كشور اسرائيل حمايت مي‌كند. (سايزر، 1386: 43)
2. آخرالزمان، بن‌ماية فكري صهيونيسم مسيحي
همان‌گونه كه چارلز كيمبال در اثر وزين خود با عنوان آن‌گاه كه مذهب شوم مي‌شود، تأكيد مي‌كند اعتقاد به آخرالزمان زودرس از اصول لاينفك اعتقادي تمامي نمونه‌هاي بنيادگرايي از جمله مكتب صهيونيسم مسيحي است. (Kimball, 2008: 49-199) بر اين اساس دنيا به پايان خود نزديك شده است و مؤمنان بايد خود را مهياي وقايعي كنند كه در آخرالزمان به وقوع خواهد پيوست. مسيحيان صهيونيست آخرالزمان را همراه با ظهور حضرت مسيح و تشكيل حكومت جهاني توسط وي مي‌دانند، اما اين ظهور مقدماتي نياز دارد كه از مهم‌ترين آن‌ها تشكيل حكومت يهودي در فلسطين، تخريب مسجد‌الاقصي و بازسازي مجدد معبد سليمان و نهايتاً جنگ مقدس آرماگدون است. در ذيل به تفصيل، به هر يك از اين موارد خواهيم پرداخت.
الف) تشكيل حكومت يهودي در فلسطين
انديشۀ تشكيل حكومت يهودي در فلسطين جايگاه ويژه‌اي در ميان صيهونيست‌هاي مسيحي دارد. اينان در پاسخ به مسئله آخرالزمان، آموزه‌هايي را ارائه كردند كه مهم‌ترين آن‌ها تشكيل حكومت يهودي در فلسطين است. بر اين اساس پايان تاريخ و ظهور حضرت مسيح منوط به تشكيل حكومت يهودي در فلسطين خواهد بود. ليندزي كه پيامبر مكتب صهيونيسم مسيحي شناخته مي‌شود در اين‌باره معتقد بود كه بسياري از پيش‌گويي‌هاي كتاب مقدس كه ظهور حضرت مسيح و تشكيل حكومت جهاني توسط وي نيز از جمله آن‌هاست، متوقف بر تشكيل حكومت يهودي در ارض موعود خواهد بود. ليندزي معتقد است بسياري از وقايعي كه در كتاب مقدس پيش‌بيني ‌شده، با شروع يك دورة هفت‌ساله رخ خواهد داد. شروع اين دورة هفت‌ساله نيز تشكيل دولت يهودي در فلسطين خواهد بود. بر اين اساس تراژدي آخرالزمان تنها در پرتو دولت يهودي در فلسطين به وقوع خواهد پیوست. (Lindsey, 1970: 4-42) رونالد ريگان رئيس‌جمهور اسبق امريكا كه معتقد به آموزه‌هاي صهيونيسم مسيحي بود در اين زمينه گفت:
ابتدا يهودياني که به خدا ايمان نداشته باشند به همة گوشه و کنار جهان پراکنده مي‌شوند ... اما خدا به کلي آن‌ها را فراموش نمي‌کند. پيش از بازگشت پسر خدا، او آن‌ها را دوباره در اسرائيل گرد هم جمع مي‌کند. حتي جزئيات وسايل حمل و نقل آن‌ها به اسرائيل هم در پيش‌گويي‌هاي انبيا آماده است. در اين پيش‌گويي‌ها آمده است که برخي از يهوديان با کشتي برمي‌گردند و ديگران به صورت کبوتر به لانه بازمي‌گردند که مراد همان هواپيماست. (هلال، 1383: 82)
انديشۀ تشکيل حکومت يهودي در فلسطين جزء اصول لاينفک اعتقادي بنيادگرايان مسيحي درآمد. اساساً آباء کليسا وجود سرزمين موعود در روي زمين را منکر مي‌شدند و آن را فقط متعلق به عالم ملکوت مي‌دانستند. آگوستين قديس در اين‌باره معتقد بود که آن‌چه دربارة وجود کشور خدا در کتاب مقدس آمده است در آسمان قرار دارد نه در زمين و ثانياً قدس و صهيون دو محل معين زميني براي سکناي يهود نيست، بلکه دو مکان آسماني است که به روي تمام مؤمنان به خدا گشوده است. (سماك، 1383: 181) اما صهيونيست‌هاي مسيحي سرزمين موعود مسيحيان را از آسمان به زمين منتقل کردند و وجود حکومت يهودي در آن را مفروض خود قرار دادند و در ضمن آن را مقدمة ظهور حضرت مسيح دانستند. اعتقاد به حق بازگشت يهوديان به فلسطين چنان در اعتقادات مسيحيان صهيونيست ريشه دوانده است که گويي سعادت و صلاح آنان در گرو دفاع از چنين حقي است.
براي بسياري از مسيحيان صهيونيست اصلي‌ترين دليل حمايت از اسرائيل تعهد خداوند
به ابراهيم است که بر مبناي آن پاداش خداوندي تنها براي کساني است که به يهودي‌ها رحمت بفرستند و عذاب نيز متعلق به کساني است که يهوديان را لعن کنند. اين عبارت مهم‌ترين دست‌آويز مسيحيان صهيونيست در جهت حمايت از اسرائيل است. (spector, 2009: 23) اما
اين حمايت به قدري راديکال است که بسياري از يهوديان را نيز برآشفت. گرشوم
گورنبرگ روزنامه‌نگار اسرائيلي در تحليلي از اين نوع راديکاليسم، ادعا مي‌کند که ذات جنبش صهيونيسم مسيحي، غيرپراگماتيک است. وي معتقد است که صهيونيسم واقعي به دنبال ايجاد يک زندگي نرمال در دنياي امروز است، ولي صهيونيسم مسيحي با رويکردي راديکال به دنبال حوادث آخرالزماني است و يهوديان را تنها بازيگراني در تراژدي آخرالزماني مسيحيت مي‌داند.
( (Smith, 2008: 8
ب) بازسازي معبد سليمان
چنان‌که در مطالب قبلي گفته شد، صهيونيست‌هاي مسيحي معتقد به نزديک شدن آخرالزمان هستند و براي اين واقعه زمينه‌هايي را لازم مي‌دانند که از جملة آن‌ها تخريب مسجدالاقصي و قبةالصخره و ساخت معبد جديد سليمان بر روي آن‌هاست. بنيادگرايان مسيحي معتقدند که حضرت عيسي تنها زماني ظهور خواهد کرد که مسجدالاقصي و قبة‌الصخره تخريب شود و به جاي آن معبد سليمان بازسازي شود و اين معبد به عنوان پايتخت حکومتي عيسي مسيح در نظر گرفته شود.
صهيونيست‌ها بر مبناي اسطوره دياسپورا معتقدند که در سال 70 ميلادي رومي‌ها معبد سليمان را به آتش کشيدند و يهوديان را از بيت‌المقدس و ايالت يهوديه بيرون راندند و بر اين مبنا دوران طولاني آغاز شد که آن را دياسپورا يا دوران تبعيد و آوارگي و پراکندگي مي‌نامند. (احمدوند، 1383: 32) افسانة دياسپورا که از نظر يهوديان سرآغاز دوره‌اي از آوارگي و بي‌خانماني است، نوعي نوستالژي دائمي بازگشت به سرزمين فلسطين و بازسازي معبد سليمان را در دل يهوديان زنده نگه داشت. (همو: 34)
مسيحيت صهيونيست که هم‌اينک کاملاً يهودي شده بود، ضمن پذيرش افسانة دياسپورا، آن را جزء اصول اعتقادي خود قرار داد و نقش کاملاً برجسته‌اي براي آن در وقايع آخرالزماني در نظر گرفت تا جايي که آمدن دوبارة عيسي مسيح منوط به بازگشت يهوديان به سرزمين فلسطين و همچنين بازسازي دوبارة معبد سليمان دانسته شد. به اعتقاد مسيحيان صهيونيست و بنيادگرا، بازسازي معبد، پيش‌گويي‌هاي کتاب مقدس و آمدن آن را تضمين مي‌کند. (سايزر، 1385: 237)
صهيونيست‌هاي مسيحي تسلط غير‌يهوديان و به‌خصوص مسلمانان بر بيت‌المقدس را تسلط شياطين بر اين مکان مقدس تلقي مي‌كنند و معتقدند تا زماني که اين امر ادامه داشته باشد، عيسي مسيح ظهور نخواهد کرد. بنابراين ابتدا بايد اشراف غيريهوديان بر بيت‌المقدس پايان يابد.
وان‌درهوون يکي از مسيحيان صهيونيست برجسته در اين زمینه مي‌گويد:
شيطان که مي‌داند همواره بايد اموري را که خدا جدّي مي‌گيرد، جدّي بگيرد، هزاران سال کنترل کوه معبد را در اختيار داشت تا اين‌که در جنگ شش‌روزة 1967 کم و بيش از قدرت ساقط شد. در نتيجۀ نگرش نادرست ولو بلندنظرانۀ اسرائيلي‌هاي پيروز، اسلام امکان آن را يافت که بر کساني که در کوه معبد عبادت مي‌کنند، تسلط داشته باشد ... شيطان در حال تحکيم موضع خود در تپة مقدس خداست. (سايزر، 1386: 44)
سالومون يکي ديگر از بزرگان اين مكتب در کنگرة صهيونيست‌هاي مسيحي در 1998 دربارة وجود پليدي در بيت‌المقدس و مسجدالاقصي و لزوم پاک‌سازي آن مي‌گويد:
رسالت آزاد‌سازي کوه معبد و پاک‌سازي، تکرار مي‌کنم پاک‌سازي پليدي از حرم شريف بر نسل کنوني است ... قوم يهود در دروازه‌هاي منتهي به کوه معبد توقف نخواهد داشت ... ما پرچم اسرائيل را بر فراز کوه معبد به اهتزاز در خواهيم آورد و ديگر قبةالصخره و مساجدش در آن وجود نخواهند داشت، بلکه تنها پرچم اسرائيل و معبدها در آن خواهد بود. (همو: 439)
مسيحيان صهيونيست به خوبي مي‌دانند که تخريب قبلۀ اول مسلمين باعث تحريک احساسات مذهبي آنان و در نتيجه بروز جنگ خونين و گسترده خواهد شد. اما مهم است که چنين جنگي بايد درگيرد تا مسيح ظهور کند. بنابراين تخريب مسجدالاقصي و قبةالصخره علاوه بر مهيا کردن شرايط برای ساخت معبد سليمان، زمينه را براي بروز نبرد بزرگ آخرالزمان فراهم مي‌کند و اين امر نه تنها غيراخلاقي نبوده، بلکه کاملاً اخلاقي و منطبق با آموزه‌هاي ديني مسيحيان صهيونيست است. اوين، از مبلغان انجيلي دربارة تخريب مسجدالاقصي که ممکن است موجب خشم مسلمانان و برپايي جنگ جهاني سوم شود، می‌گوید:
بله درست است، اين موضوع ممکن است به جنگ جهاني سوم بينجامد ... ما به آخرالزمان نزديک مي‌شويم. يهوديان ارتدوکس مسجد را بمب‌گذاري خواهند کرد و اين خشم جهان اسلام را بر خواهد انگيخت و جنگ مذهبي با اسرائيل آغاز خواهد شد که باعث مي‌شود نيروهاي مسيح وارد عمل شوند. (هال سل، 1385: 96)
اظهارات اوين به خوبي تحليل گرشوم گورنبرگ روزنامه‌نگار اسرائيلي را تأييد مي‌کند که معتقد است يهوديان در تئولوژي مسيحيان صهيونيست، تنها بازيگراني در تراژدي آخرالزماني مسيحيت هستند.
در کنار ساخت معبد سليمان، مسيحيان صهيونيست معتقدند که معبد ساخته شده بايد پاک و مطهر شود تا آمادگي لازم را برای ميزباني از حضرت مسيح داشته باشد و اين تطهير هم به وسيلۀ خاکستر گوساله سرخ رنگي انجام مي‌شود که پس از تخريب هيکل سليمان در سال 70 ميلادي مفقود گشت. آنان معتقدند که پس از مفقود شدن اين خاکستر ناپاک شدند. بر اساس اين اعتقادات ساخت معبد سليمان در اورشليم مقدماتي مي‌خواهد که مهم‌ترين آن‌ها قرباني کردن گوسالة سرخ‌رنگي است که قبل از ساخت معبد و براي تطهير آن بايد انجام شود. اين گوساله بايد سرخ‌موي، ماده، باکره و بدون هيچ عيب و نقصي باشد و در هنگام قرباني گوساله بايد سه‌ساله باشد. اين گوساله پس از سوزانده شدن در کوه زيتون، برای استفاده در امر تطهير به کار مي رود. (کاوياني، 1383: 33)
در طي چندين دهة اخير صهيونيست‌ها در نقاط مختلف جهان با استفاده از دانش ژنتيک اقدام به اصلاح نژادي گاو براي توليد گوسالة سرخ‌موي کرده‌اند. گزارش‌هاي متعددي از سوئد، سوئيس، تگزاس و مي‌سي‌سي‌پي و اسرائيل در اين زمينه منتشر شده است. با تلاش صهيونيست‌ها اين گوساله در سال 1997 توليد شد. (همو) يهوديان و مسيحيان صهيونيست توليد اين گوساله را از نشانه‌هاي ظهور مي‌دانند. ريچارد لندز استاد تاريخ دانشگاه بوستن دربارة اين مسئله چنين مي‌گويد:
به دنيا آمدن اين گوساله درست همان چيزي است که مردم انتظار آن را مي‌کشيدند. ما مي‌توانيم جنگ آخرالزمان را به راه بيندازيم. اگر خاخام‌هاي متعصب ارتدوکس يهودي، مشخصات اين گوساله را تأييد کنند، تمام يهوديان اسرائيل آن را به فال نيک مي‌گيرند و نشانه‌اي از آغاز عصر جديد مي‌شمارند. به هر حال اگر اين گوساله قرباني شود، مسلمين آمادة جهاد مي‌شوند. پس بهتر است به جنگ بينديشيم. به طور حتم پيدا شدن اين گوساله ماشة انفجار مسجدالاقصي است. (همو: 34)
مجموع ملاحظات فوق به خوبي نشان مي‌دهد که مسيحيان صهيونيست به همراهي صهيونيست‌هاي يهودي درصدد تخريب مسجدالاقصي و قبةالصخره و ساخت معبد سليمان به جاي آن و همچنين تطهير معبد سليمان به وسيلة خاکستر گوسالة سرخ‌موي برای زمينه‌سازي ظهور حضرت مسيح هستند. مجموعه اقداماتي که به گفتة خود آن‌ها با واکنش مسلمين به وقوع جنگ آرماگدون خواهد انجامید.
ج) جنگ مقدس آرماگدون
درگيري و نزاع خونين با پشتوانه‌هاي مذهبي و ديني و تحت عنوان جنگ مقدس، چنان‌که کيمبال بيان مي‌کند، جزء اصول لاينفک اعتقادي تمامي نمونه‌هاي بنيادگرايي و از جمله صهيونيسم مسيحي است. کيمبال توضيح مي‌دهد که از نگاه بنيادگرايان جنگ و خون‌ريزي در دوران آخرالزمان اجتناب‌ناپذير است و از اين طريق خشونت به ره‌آورد اصلي اين جريانات تبديل مي‌شود. جنگ مقدس در ادبيات صهيونيست‌هاي مسيحي با عنوان آرماگدون شناخته مي‌شود.
(Kimbal, 2008: 89-166)
آرماگدون از دو کلمة يوناني «هار» و «مجدو» تشکيل شده که هار به معناي کوه و مجدو به معناي سرزمين حاصل‌خيز است. آرماگدون از لحاظ جغرافيايي نام منطقه‌اي باستاني در نزديکي بيت‌المقدس است که در قديم شهري استراتژيک و طبيعتاً پرنزاع بوده است، ولي هم‌اينک به جز خرابه‌اي از آن بر جاي نمانده است. اين واژه در معناي اصطلاحي به نبرد نهايي حق و باطل در آخرالزمان تعبير شده است. unabridged dictionary, 2008) (Webster
واژة آرماگدون تنها يک‌بار در انجيل از آن نام برده شده و در توضيح آن گفته شده که آرماگدون جنگي است در آخرالزمان که تمامي دولت‌هايي را که بر ضد يهود متحد شده‌اند دربر مي‌گيرد. (کتاب مقدس، يوحنا، 16/6)
مسيحيان صهيونيست با استناد به اين کلام حزقيال نبي که «در آخرالزمان باران‌هاي سيل‌آسا و تگرگ سخت آتش و گوگرد، تکان‌هاي سختي در زمين پديد خواهند آورد، کوه‌ها سرنگون خواهند شد و صخره‌ها خواهد افتاد و جميع حصارهاي زمين منهدم خواهد گرديد» (کتاب مقدس، حزقيال، 6/4) آرماگدون را با نابودي زمين برابر مي‌دانند.
مسيحيان صهيونيست در توضيح واقعه آرماگدون بيان مي‌كنند كه به زودي لشکري از دشمنان مسيح که بدنة اصلي آن را ميليون‌ها نظامي تشکيل داده‌اند از عراق حرکت مي‌کنند و پس از گذشت از رود فرات که در آن زمان خشکيده است، به سوي قدس ره‌سپار خواهند شد؛ اما در ناحية آرماگدون نيروهاي طرف‌دار مسيح راه لشکر ضدمسيح را سد خواهند کرد و درگيري خونين و نهايي در اين منطقه شکل خواهد گرفت. از نگاه مسيحيان صهيونيست نبرد نهايي، نبردي هسته‌اي است. سپس مسيح براي بار دوم از جايگاه خود در آسمان به زمين فرود مي‌آيد و پس از نبرد با نيروهاي ضد مسيح، پيروز خواهد شد و آن‌گاه صلح واقعي و جهاني محقق خواهد شد. مسيح به پايتختي بيت‌المقدس و از مرکز فرمان‌دهي خود در معبد سليمان (که از پيش توسط طرف‌داران مسيح بر روي خرابه‌هاي مسجدالاقصي ساخته شده است) صلح را در سراسر جهان محقق خواهد کرد. (نک: هال سل، 1377)
نکتة گفتنی در مورد واقعة آرماگدون آن است که صهيونيست‌هاي مسيحي سعي وافري در تطبيق وقايع آخرالزمان و جنگ مقدس آرماگدون با حوادث دنياي معاصر دارند، به‌گونه‌اي که حوادثي چون کمونيست شدن ليبي، لشکرکشي امريکا به افغانستان و عراق، دست‌يابي ايران به فن‌آوري هسته‌اي و... به عنوان حوادث آخرالزماني تلقي مي‌شود و جنگ مقدس آرماگدون زودرس و اجتناب‌ناپذير دانسته مي‌شود. در 15 مي 1981 ريگان در خاطرات خود در مورد بحران‌هاي خاورميانه مي‌نويسد: «گاهي اوقات فکر مي‌کنم که آيا ما مقدر شده‌ايم تا شاهد آرماگدون باشيم ... قسم مي‌خورم و معتقدم که آرماگدون نزديک است.» (lewis.7) پت رابرتسون کانديداي رياست جمهوري امريكا در سال 1988، که يکي از سران مکتب صهيونيسم مسيحي است نيز با چنين رويکردي به مسائل جاري مي‌نگرد. وي در اين راستا مي‌گويد:
همة شرايط اين رويداد (نبرد آرماگدون) حالا دارد عملي مي‌شود و در هر لحظه ممکن است روي بدهد تا کلام حزقيال نبي تحقق پذيرد. تحقق آن دارد آماده مي‌شود، ايالات متحده بر آن است که اين آية حزقيال عملي شود ... ما از حزقيال حمايت مي‌کنيم. (همو: 21)
رابرتسون در نبرد سال 1882 اسرائيل عليه لبنان با يونيفرم نظامي شرکت داشت و دربارة اين جنگ بيان کرد که اسرائيل با آغاز اين جنگ عليه همسايگان خويش، مشيت الهي را محقق مي‌نمايد. (هال سل، 1385: 124 - 125) مشيتي که از نظر بنيادگراياني چون وي همان آغاز جنگ مقدس آرماگدون است. بدين‌وسيله زمينة ظهور حضرت مسيح فراهم و پروژة آخرالزمان تکميل مي‌شود.
تمايلات ميليتاريستي مسيحيان صهيونيست در حالي است که آموزه‌هاي اصيل مسيحيت (از نگاه مسيحيان ارتدوکس) ناظر بر صلح و دوستي است. تمايلات صلح‌طلبانة عيسي به قدري بود که اکثر يهودياني که منتظر آمدن مسيح بودند، او را مسيح واقعي ندانستند؛ زيرا بسياري از اشارات عهد عتيق به مسيح، وي را به صورت شخصيتي داودي ترسيم مي‌کرد؛ شخصيتي که مردمش را به پيروزي نظامي مي‌رساند. ولي عيسي نه‌تنها رويکردي مبارزه‌طلبانه را در پيش نگرفت، بلکه خود را به عنوان پيامبر صلح و دوستي معرفي کرد. (همو)
تمايل مسيحيان صهيونيست به ميليتاريسم و معرفي عيسي به عنوان يك شخصيت نظامي، مسيحيت اصيل را از مسير اصلي خويش منحرف كرده است. بر اين اساس برخي از بزرگان مسيحيت اين جريان را مرتد دانسته‌اند. مونيب اي يونان اسقف اعظم کليساي لوتري در جردن در گفت‌وگو با روزنامة دانيش در مورد جريان صهيونيسم مسيحي اعلام مي‌کند که اين مكتب نه‌تنها يک تئولوژي مريض است، بلکه مرتد نيز هست. وي علت ارتداد اين جريان را در سه ويژگي عمدة آن مي‌داند که بدين‌قرارند: اول، معرفي عيسي به عنوان يک فرد نظامي و نه به عنوان يک منجي؛ دوم، تمايلات ضد صلح آن‌ها و سوم، استفادة ابزاري از يهوديان در نبرد آخرالزمان. (smith, 2008: 9) ويژگي‌هاي فوق، جريان صهيونيسم مسيحي را به سمت ميليتاريسم سوق داده و نظامي‌گرايي را به جزء لاينفک اين جريان تبديل کرده است.
د) ظهور مسيح و تشکيل حکومت جهاني
اعتقاد به ظهور مجدد حضرت مسيح و تشکيل حکومت جهاني توسط وي در زمرة اعتقادات خاص صهيونيسم مسيحي است. از ديدگاه آن‌ها ظهور حضرت مسيح، مرحلۀ پاياني رويدادهاي آخرالزمان است و با حضور وي دنيا به آخر رسيده و از آن پس صلح حقيقي تمامي جهان را فرا خواهد گرفت. بر اين اساس تأمين صلح پايدار تنها در آخرالزمان و با ظهور حضرت مسيح ميسر خواهد بود و تلاش در جهت تحقق آن پيش از آخرالزمان، تلاشي بيهوده است.
به اعتقاد مسيحيان، عيسي مسيح در مقطعي از حياتش شيفتة آموزش‌هاي موعظه‌گري به نام يوحنا شد. نخستين‌بار عيسي او را مشغول موعظه در کنار رود اردن ديد. يوحنا در حال وعظ دربارة پيام ديرينة انبيا و تأکيد بر نابودي قريب‌الوقوع دنياي گناه‌آلود موجود و پديد آمدن پادشاهي خداوند در يک دنياي تازه بود. تعاليم يوحنا پيرامون فرارسيدن آخرالزمان و ايجاد پادشاهي خداوند تأثيرات عميقي بر عيسي گذاشت، به‌گونه‌اي که تعاليم فوق تبديل به يکي از اعتقادات اساسي وي و پيروانش شد. (ويلسون، 1381: 28)
هنگامي که عيسي همراه تعدادي از حواريون خود به سمت اورشليم، مقر يهوديان حرکت مي‌کرد، در ميان راه پيش‌گويي‌هايي را به همراهان خود گفت که از جملة آن‌ها بازداشت و اعدام وي به دست يهوديان بود، اما او در ادامه به حواريون بشارت داد که پس از مرگش، دوباره برخواهد خاست و حکومت خود را تشکيل خواهد داد. (کارپنتز، 1374: 17)
تأکيد بر بازگشت مسيح در تعاليم پيرواني چون يوحنا نيز کاملاً انعکاس يافت، به‌گونه‌اي که وي بازگشت عيسي را امري محتوم و لايتغير دانسته و تنها مؤمنان به اين رجعت را سعادتمند مي‌دانست. يوحنا پس از اين‌که ماجراي مکاشفة خود را در جزيرة متروک شرح و بسط مي‌دهد و پيش‌گويي‌هاي خود را (که به گفتة خودش فرشته‌اي بر او خوانده است) دربارة دوران آخرالزمان بيان مي‌کند، در پايان تأکيد مي‌کند که عيسي خواهد آمد. او در اين‌باره مي‌گويد:
اين سخنان راست و قابل اعتماد است. من به زودي مي‌آيم. خدايي که به سخن‌گويانش آن‌چه را مي‌بايست اتفاق بيفتد قبلاً مي‌گويد، فرشتة خود را فرستاده است تا به شما بگويد که عيسي مسيح به زودي مي‌آيد. خوشا به حال کساني که آن‌چه را که در اين کتاب پيش‌گويي شده باور مي‌کنند. (کتاب مقدس، يوحنا، 22/7-6)
واژه‌هايي چون حکومت و سلطنت الهي، سلطنت آسمان‌ها و ملکوت الهي به‌طور مکرر در اناجيل به چشم مي‌خورد، به‌گونه‌اي که واقعيت حکومت نهايي خداوند (سلطنت يا ملکوت الهي) تبديل به مهم‌ترين اعتقاد مسيحيان شده است. بر اين اساس عموم مسيحيان بر اين باورند که در آينده روزي فرا خواهد رسيد که حکومت اخلاقي خداوند بر سرتاسر زمين جاري مي‌گردد و اين‌گونه حکومت جهاني خداوند ايجاد مي‌گردد. (کارگر، 1383: 100)
عموم مسيحيان به اين‌که روزي خواهد رسيد که حکومت خداوندي به‌طور کامل برقرار خواهد شد، اعتقاد دارند؛ وانگهي برخي تصور مي‌کنند که اين سلطنت الهي بر روي زمين تشکيل خواهد گرديد و برخي ديگر آن را فراتاريخي و متعلق به ملکوت مي‌دانند. به‌جز اختلاف در مورد مکان تشکيل حکومت خداوند، اختلاف ديگر مربوط به دخالت انسان در تشکيل چنين حکومتي است. عده‌اي از مسيحيان تشکيل حکومت خداوندي را يک آرمان بزرگ اجتماعي مي‌دانند که با کوشش انسان‌ها و البته کمک خداوند در اين جهان و در زماني نزديک به وقوع خواهد پيوست، اما در نزد گروه دوم، سلطنت الهي از طريق دخالت مستقيم و ناگهاني خداوند در تاريخ بشري و پايان دادن به زمان، تحقق خواهد پذيرفت. (جوويور، 1381: 272- 273) صهيونيسم مسيحي را بايد جزء گروه اول و بنابراين معتقد به ايجاد سلطنت الهي در همين جهان و در همين زمان و همچنين تحت توجهات و کوشش‌هاي انسان‌هاي مؤمن دانست.
اعتقاد به همين‌جهاني و همين‌زماني بودن حکومت الهي مسيح توسط صهيونيست‌هاي مسيحي چنان گسترده شد و شدت يافت که برخي از آنان اقدام به تعيين زمان، جهت ظهور مسيح کردند. از جملة اين گروه‌ها ادونتيست ‌ها بودند. نهضت ادونتيزم با پيش‌گويي‌هاي ويليام ميلر دربارۀ پايان جهان آغاز شد. وي در کتاب‌هاي دانيال و مکاشفه يوحنا تأمل کرد و راهي براي پايان جهان ابداع کرد. وي در سال 1831 موعظه‌اي دربارۀ رجعت مسيح ايراد کرد و بيان داشت که بايد در سال 1843 منتظر رجعت بود. اما زمان موعود فرا رسيد و خبري از رجعت مسيح نشد. بنابراين او پيش‌بيني ديگری کرد که آن هم به وقوع نپيوست و اين‌گونه مردم از گرد او متفرق شدند، اما عده‌اي همچنان باقي ماندند و گروه‌هاي ادونتيست انشعابي را تشکيل دادند. اين گروه‌هاي باقي‌مانده که به رهبري الن گولد وايت ادامه حيات دادند، مانند يهوديان روز شنبه را براي عبادت مسيحيان مناسب مي‌دانند. آنان کتاب مقدس (عهد قديم و جديد) را يگانه‌اصل معتبر ايمان دانسته و آن را تحت‌اللفظي تفسير مي‌کنند. پيروان اين گروه به‌طور جدّي از بسياري از قوانين رژيم غذايي عهد قديم (يهوديان) تبعيت مي‌کنند و منتظر رجعت مسيحند، اما براي تعيين تاريخ دقيق آن تلاش نمي‌کنند. ادونتيست‌ها را بايد مسيحيان بنيادگرايي دانست که به شدت يهودي شده و در ضمن منتظر رجعت دوبارۀ مسيح در زمان کنوني‌اند. (همو: 273)
گروه ديگري از مسيحيان که منتظر ظهور حضرت مسيح در زماني نزديک و در همين دنيا هستند، تقديرگرايان هستند. تعليمات اين گروه تابعي از تفسير کتاب مقدس است که همۀ زمان‌ها را از زمان خلقت به بعد به مقاطعي تقسيم مي‌کند و هر مقطع را بخش واحدي مي‌داند. بر اساس اين تقسيم‌بندي پنج مقطع نخستين، به دوره‌هايي در عهد قديم بازمي‌گردد و مقطع ششم زمان کليساي مسيحي است و مقطع هفتم زمان آمدن ملکوت است. بر اساس اعتقادات اين گروه هم‌اکنون مسيحيان در مقطع ششم به سر مي‌برند و به يک معنا در لبه و کنارة ملکوت به سر مي‌برند و بايد منتظر بازگشت قريب‌الوقوع مسيح باشند. راهنماي آنان در اين تفسير مرجع اسکوفيلد کتاب مقدس ويراستة سايرس آي اسکوفيلد است. (همو: 275)
آخرين گروه از مسيحيان معتقد به رجعت اين‌زماني و اين‌مکاني مسيح که در اين‌جا به آن مي‌پردازيم، نهضت تقدس و نتيجة مستقيم آن يعني نهضت پنجاهه‌گرا است. نهضت تقدس بر بازگشت به تقدّس و تطهير کامل تأکيد دارد. کليساهاي تقدس معمولاً نهضت‌هاي مردمي هستند که انجيلي و بنيادگرايند و طرف‌دار چهار اصل ثابت انجيل هستند: 1. عيسي منجي است؛ 2. تقدس‌بخش است؛ 3. شفادهنده است؛ 4. خداوندي است که خواهد آمد. نهضت پنجاهه‌گرا که نتيجۀ مستقيم نهضت تقدس است به تطهير کامل اما تدريجي معتقد است. اينان که تمايلات مقطع‌باورانه قوي دارند، معتقد به رجعت قريب‌الوقوع مسيح در همين دنيا هستند. (همو: 285 - 287)
هـ) هزاره‌باوري
هزاره‌باوري از ارکان اصلي آموزه‌هاي صهيونيسم مسيحي است. البته اين آموزه در نظام اعتقادي مسيحيان تنها به مسيحيان صهيونيست تعلق ندارد، اما قرائت خاص از آن‌که تئولوژي مسيحيان صهيونيست را قوام مي‌بخشد، متعلق به آن‌هاست.
هزاره‌باوري را بايد زيرمجموعۀ مباحث معادشناسي دانست. خود معادشناسي به عنوان دکترين آخرين حوادث تعريف شده است و به‌طور عمومي به مرگ افراد، داوري واپسين و بهشت و جهنم نيز اطلاق مي‌شود. مبحث معادشناسي در مواردي چون مرگ، داوري واپسين و جاودانگي در طول تاريخ و در ميان تمامي کليساها، به عنوان نقطة توافق پذيرفته شده، اما تفاوت در تفسير اين باور و برداشت‌هاي متفاوت از آن است که باعث اختلاف در ميان مسيحيان و نهايتاً دسته‌بندي آن‌ها بر اساس اختلاف برداشت‌ها شد. (Nortih, 1990: 16-17) هزاره‌باوري اعتقادی ديني است که در محافل مسيحي که اصالتي يهودي داشته‌اند، مجال ظهور يافته است. هزاره، نشئت گرفته از باوری يهودي به نام «المشيحيا» است که بر ظهور مسيح تأکيد دارد. (گريگوري، 1373: 75)
جنبش هزاره به معناي حکومت يک‌هزارساله است و اشاره به طول نمادين ملکوت خدا دارد که در کتاب مکاشفة عهد جديد از آن ياد شده است. هزاره‌باوران معمولاً هشدار مي‌دهند که پايان جهان نزديک است. هزاره‌گرايي را مي‌توان به سه شاخه تقسيم کرد: پيشاهزاره‌گرايی، نفي هزاره‌گرايي و نهايتاً پساهزاره‌گرايي. پيشاهزاره‌گرايي بر اين باور است که حکومت هزارسالۀ مسيح در پايان جهان بر روي زمين تشکيل خواهد شد، اما نفي هزاره‌گرايان معتقدند که هزار سال، بيش‌تر يک استعاره است و به معناي هميشگي است و بنابراين معنايي سمبليک دارد. اين گروه بر خلاف پيشاهزاره‌گرايان قلمرو خداوند را کاملاً زميني تصور نمي‌کنند، بلکه آن را بيش‌تر آسماني مي‌پندارند. به اين معنا که شهر زميني و شهر آسماني هميشه از يکديگر جدا هستند. اين ايده که متعلق به آگوستين قديس بود، در مقابل اعتقادات پيشاهزاره‌باوران است. (Nortih,1990: 19)
شاخة سوم يا همان پساهزاره‌گرايي تلفيقي از شاخه‌هاي اول و دوم است. وجه مشترک اين گروه با نفي هزاره‌باوري در اين است که مسيح به صورت فيزيکي به زمين بازنمي‌گردد و اشتراک آنان با پيشاهزاره‌باوران نيز در اين است که هر دو گروه معتقدند بسياري از پيش‌گويي‌هاي عهد عتيق در روي زمين به وقوع مي‌پيوندد. پساهزاره‌گراها معتقدند مباحثي که در انجيل آمده است نه صرفاً سمبليک و غيرواقعي‌اند و نه کاملاً واقعي و عيني، بلکه در مواردي سمبليک و در مواردي عين واقع‌اند. (Ibid , 20)
پيشاهزاره‌باوران خود به گروه‌هاي مختلفي تقسيم مي‌شوند که مهم‌ترين آن‌ها تقديرگرايان هستند. تقديرگرايي همان‌طور که گفته شد مکتب تفسيري انجيل است که تاريخ مقدس را به دوره‌هاي مشخص تقسيم مي‌کند و آن را تقدير الهي مي‌داند. تقديرگرايان معتقدند که در اين دوره‌هاي مشخص، برنامه‌هاي گوناگوني براي نجات بشر چيده شده است که در مراحل گوناگون، بشر را به آخرالزمان مي‌رساند و اين‌گونه پايان جهان فرا مي‌رسد. (Prothero, 2007: 174)
تعاليم شاخۀ تقديرگرايي جنبش پيشاهزاره‌گرايي را بايد رکن اصلي عقايد صهيونيست‌هاي مسيحي دانست. به تعبير ديگر پيشاهزاره‌گرايي تقديرگرايانه، مایة فکري مسيحيان صهيونيست را فراهم کرده است. بر مبناي تعاليم و آموزه‌هاي پيشاهزاره‌گرايان تقديرگرا، پايان تقدير و سرنوشت دنياي کنوني نزديک است و به دنبال آن عروج مؤمنان به بهشت به وقوع مي‌پيوندد. اما پيش از اين عروج، هفت سال مصيبت و رنج در کمين مؤمنان است و در اين زمان دجّال (ضد‌مسيح) ظهور مي‌کند و جنگ مقدس آرماگدون آغاز مي‌شود. در اين مقطع مسيح از ابرها به پايين مي‌آيد و دجال را شکست مي‌دهد و دورۀ هزار‌ساله‌اي همراه با صلح و عدالت به وجود مي‌آيد. اين بحث آخرت‌شناسي يا همان تئولوژي آخرالزمان، اولين‌بار به وسیلة تئولوژين انگليسي، جان نلسون داربي و در قرن نوزدهم به وجود آمد. از جمله مهم‌ترين کتاب‌هايي که با باورهاي پيشاهزاره‌گرايي تقديرگرايانه نوشته شده است، مي‌توان به انجيل اسکوفيلد اشاره کرد که به وسیلة اينجرسون اسکوفيلد و در اوايل قرن بيستم نگاشته شد و مرجع بسياري از آثار مسيحيان صهيونيست از جمله هال ليندزي شد. (Ibid)
پيشاهزاره‌باوران تقديرگرا، با تفکري مقطع‌باورانه، عصر کنوني را زمانة ماقبل آخر دانسته و بر اين باورند که مقطع کنوني مقعطي است که در آن زمينه‌هاي ظهور مسيح و در نتيجه فرارسيدن آخرالزمان ايجاد شده و دنيا به فرجام خود نزديک است. وظيفة مؤمنان مسيحي در چنين مقطعي کمک به تحقق پيش‌گويي‌هاي کتاب مقدس است. هر کس که خود را مؤمن مسيحي مي‌داند بايد در هر زمينه و به هر ميزاني که مي‌تواند به تحقق پيش‌گويي‌ها کمک کند. بازگشت يهوديان به ارض موعود و همچنين جنگ مقدس آرماگدون يکي از اين پيش‌گويي‌هاست. چنين وقايعي زمينه‌هاي تشکيل حکومت هزارسالة مسيح را فراهم مي‌کند.
نتيجه‌
این تحقيق در بخش نخست به چگونگي شکل‌گیری مكتب صهيونيسم مسيحي پرداخته و در قسمت دوم جايگاه مفهوم آخرالزمان را در آموزه‌هاي اين مكتب بررسي کرده است. در پايان نتايج ذيل حاصل آمد:
1. مسيحيت كلاسيك برای متهم کردن يهوديت به قتل عيسي مسيح و همچنين فساد مالي يهوديان در تقابلي آشكار با پيروان و آموزه‌هاي اين دين قرار گرفت، به‌گونه‌اي كه تلاش‌هاي يهوديان مسيحي شده‌اي چون پولس قديس هم نتوانست تقريب ميان اين دو ايجاد كند، ولي بذر چنين تقريبي را در دين مسيح به وديعت نهاد تا پس از قرن‌ها فترت و با جهد افرادي چون مارتين لوتر و كالون شكوفا شده و به ثمر نشيند. وجود اين زمينه در مسيحيت و همچنين نياز زمانه جهت شكل‌گيري نظام سرمايه‌داري، مسيحيت را به يهوديت نزديك ساخت، به‌گونه‌اي كه مسيحيت در قالب مكتب صهيونيسم مسيحي لباس يهوديت بر تن كرد و به مدافع اصلي آمال يهوديان تبديل شد. مسيحيت صهيونيسم اين‌گونه شكل گرفت.
2. علي‌رغم وجود زمينه‌هاي فراوان و همچنين ديرينه، مكتب صهيونيسم مسيحي پديده‌اي به شمار می‌رود كه در واكنش به پي‌آمد‌هاي مدرنيسم شكل گرفته و به تعبيري پ‍‍ژواك دوران پسامدرن است. آموزه‌هاي مدرنيسم چنان‌كه اريك فروم بيان مي‌كند تكيه‌گاه‌هاي انسان مدرن را فرو ريخت و بحران عميقي به نام بحران هويت ايجاد كرد كه ساية اين بي‌هويتي همواره روح انسان غربي را مي‌آزرد. در چنين شرايطي وعدة ظهور يك منجي آلام مؤمنان مسيحي را مي‌كاست و موجب تسكين قلوب مشوش آن‌ها مي‌شد. تأكيد فراوان مكتب صهيونيسم مسيحي كه بر ظهور منجي و فرا رسيدن آخرالزمان تاكيد مي‌كنند، ‌قدرت بيش‌تري مي‌يابند. از اين منظر و با توجه به فزوني بحران‌هاي موجود در جوامع غربي، مي‌توان رشد روزافزون جنبش‌هايي نظير صهيونيسم مسيحي را در آينده پيش‌بيني كرد.

منابع
1. آکادمي علوم شوروي، مباني مسيحيت، ترجمه: اسدالله مبشري، تهران، حسينيه ارشاد،
بي‌تا.
2. احمدوند، شجاع، «اسرائيل و ايدئولوژي صهيونيسم سياسي»، مجلۀ پژوهش حقوق و سياست، سال ششم، ش12، پاييز و زمستان 1383ش.
3. بيئل، لوي تيموتي، تاريخ جهان «جنگ‌هاي صليبي»، ترجمه: سهيل سعي، تهران، ققنوس، 1385ش.
4. تاوني، ر.ه، دين و ظهور سرمايه‌داري، ترجمه: احمد خزايي، تهران، ققنوس، 1385ش.
5. توماس، م. م، مقدمه‌اي بر شناخت مسيحيت، «تلفيق‌گرايي ديني از ديدگاه مسيحيت»، ترجمه: همايون همتي، تهران، نقش جهان، 1379ش.
6. جوويور، مري، درآمدي بر مسيحيت، ترجمه: حسين قنبري، قم،‌ انتشارات اديان،
1381ش.
7. دورانت، ويل، تاريخ تمدن «اصلاح ديني، ج6»، مترجم: فريدون بدره‌اي و ديگران، چاپ سوم، تهران، انتشارات آموزش انقلاب اسلامي، 1371ش.
8. زرشناس، شهريار، نيمه پنهان امريکا، تهران، کتاب صبح، 1381ش.
9. سايزر، استيون، صهيونيسم مسيحي، ترجمه: حميده بخشنده و قدسيه جوانمرد، قم، طه، 1386ش.
10. سايزر، استيون، پيش‌گويي‌ها و آخرالزمان، «معبد يهودي مسيحيان صهيونيسم»، ترجمه: فاطمه شفيعي سروستاني، تهران، انشارات موعود، 1385ش.
11. سماک، محمد و ديگران، «تخريب بيت‌المقدس و واکنش مسلمين»، ترجمه: قبس زعفراني، فصل‌نامۀ موعود، سال هشتم، ش46، شهريور 1383ش.
12. شهبازي، عبدالله، زرسالاران يهودي و پارسي؛ استعمار بريتانيا و ايران، ج2، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي، 1377ش.
13. صاحب‌خلق، نصير، پروتستانيسم، پيوريتانيسم و مسيحيت صهيونيستي، چاپ چهارم، تهران، هلال، 1385ش.
14. فاستر. مايکل، خداوندان انديشه سياسي، ج1، ترجمه: جواد شيخ‌الاسلامي، تهران، اميرکبير،1380ش.
15. کارپنتر، همفري، عيسي، ترجمه: حسن کامشاد، خرمشهر، طرح نو، 1374ش.
16. کارگر، رحيم، آيندة جهان؛ دولت و سياست در انديشه مهدويت، قم، بنياد فرهنگي حضرت مهدي موعود، 1383ش.
17. کاوياني، آرش، «سومين معبد»، موعود، سال هشتم، ش46، شهريور 1383ش.
18. کرينستون، جوليوس، انتظار مسيحا در آيين يهود، ترجمه: حسين توفيقي، قم، مرکز مطالعات اديان و مذاهب، 1377ش.
19. گريگوري، رياض، صهيونيسم مسيحي؛ فراروايت نومحافظه‌کاران امريکا، «صهيونيسم مسيحي يا صهيونيسم امريکايي»، ترجمه: محمدباقر گلشن آباد، ، قم، نشر معارف، 1373ش.
20. مسيري، عبدالوهاب، صهيونيسم، ترجمه: لواء رودباري، تهران، وزارت خارجه، 1384ش.
21. مونتگومري وات، ويليام، حقيقت ديني در عصر ما، ترجمه: ابوالفضل محمودي، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1379ش.
22. ناردو، دان، تاريخ جهان «پيدايش مسيحيت»، ترجمه: مهدي حقيقت‌خواه، تهران، ققنوس، 1386ش.
23. وبر، ماکس، اخلاق پروتستان و روح سرمايه‌داري، مترجم: عبدالمعبود انصاري، تهران، سمت، 1371ش.
24. ويلسون، برايان، دين مسيح، ترجمه: حسن افشار، تهران، مرکز، 1381ش.
25. هال سل، گريس، تدارک جنگ بزرگ، ترجمه: خسرو اسدي، تهران، رسا، 1377ش.
26. ــــــــــــــ ، يداللّه، ترجمه: قبس زعفراني، چاپ دوم، تهران، هلال، 1385ش.
27. هلال، رضا، مسيحيت صهيونيست و بنيادگرايي امريکا، مترجم: علي جنتي، قم، اديان، 1383ش.
28. Bob Jens University, J.S Mack library last updated, 16 June, 2008. (www.bju.edu/library/research)
29. Kessler , Edward and Wenborn , Neil . A Dictionary Of Jewish- Christian Relation, New York: Cambridge University. 2005
30. Kimball, Charles, When Religion Becomes Evil, New York: Harper Collines e-book. 2008.
31. King, Salli B."A Quaker Response to Christians Fundamentalism," www.bym-rsf.org
32. Lewis, Bryan E. How Has Dispensationalist Affected American Policy in the Middle East? : Amridge University , 2009.
33. Lindsay, Hall. The Late Great Planet Earth, Michigan: Zonderran, 1970.
34. Nortih, Gary, Millenialisim and Social Theory, Texas: Tyler, 1990.
35. Prothero, Stephen, Religious Literacy: what Every American Needs to Know, London: Harper Collins e-books, 2007.
36. Smith, Robert O. “Toward a Lutheran Response to Christian Zionism, “ continent desk direct for Europe and the Middle East, Elca- Global Mission, March, 2008.
37. Spector, Stephen. Evangelicals and Israel: The Story of American Christian Zionism, New York: Oxford University press, 2009.
38. Encyclopedia of philosophy, London and New York: Rout ledge , 1998.
39. Websters Unabridge Dictionary , New york: Lemout Hauspie, 1998.