نیامدی و زمستان دویده در رگ باغ
و سر زدهست به هر شاخه خواب تلخ اجاق
نیامدی و تمام کبوتران رفتند
و سر زدهست به هر آشیانه چند کلاغ
پریده از سر «پرواز» پر زدن اوج
و خورده است به نام زمین نشان و داغ
به مقصد «نرسیدن» رسیده جاده صبح
نمانده است برای کسی خیال چراغ
تهی شدهست تمامی خانهها از عشق
و شهر پر شده از روح مکر، حیله، نفاق
بهار یخ زده در مرز آمدن، بیتو،
بهار، خواب محالی شده برای باغ
صدای زمزمه نهرها فرو خفته
و پر شده همه باغ از صدای کلاغ
نوید آمدنت را کسی نوشته به ابر
بدون این که کند در طراوتت اغراق ... .
H/M